سوژه‌هایی که در روز خبرنگار هم دست از سرمان برنداشت

پرتال باد و مه بخش اخبار - آکاایران قسمت خبرگزاری ایسنا - سوژه‌هایی که در روز خبرنگار هم دست از سرمان برنداشت


,خبرنگار,پیرزن,خبرگزاری ایسنا,خبرگزاری ایسنا

سوژه‌هایی که در روز خبرنگار هم دست از سرمان برنداشت

خبرگزاری ایسنا -سوژه‌هایی که در روز خبرنگار هم دست از سرمان برنداشت

سوژه‌هایی که در روز خبرنگار هم دست از سرمان برنداشت

» سرویس: استان ها - فارس

آنقدر گفته بودند متفاوت است که باورمان شده بود روز خبرنگار و مراسم روز خبرنگار می‌تواند متفاوت باشد و متفاوت شد، نه آن روز، نه آن مراسم، که خبری از جنسی دیگر، خبری که انگار پی خبرنگار می‌گشت که نگذاشتند در روز خودش هم با خودش تنها باشد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه فارس، دلگیر از تنها تالار فاخر شیراز که ده پانزده سال است جور شهر مدعی پایتخت فرهنگی را می‌کشد و دیگر اجزایش با گام‌های خبرنگاران انس گرفته، بیرون آمدم تا پشت شیشه‌های دودی تالار، پله‌های گرانیت سیاه را بگذرانم و میان پیاده‌رو، کنار آبنما، دلم خنک شود با یک فریادی که خیلی سخت بود نگه‌داشتن آن. قصه پیرزنی که یک شب قبل در پارکی رهایش کرده بودند، فریادم را شکست و بغض و مراسم متفاوت روز خبرنگار را از یادم برد.

ساعتی بعد از میان ازدحام آهن‌های داغ و مردمی که آمده بودند تا شب آخرین روز هفته را کنار خانواده در پارک و خیابان بگذرانند، خودم را به پارک کنار شهرداری منطقه 6 شیراز رساندم و پیرزن را خوابیده زیر چهارکاج یافتم، در گوشه‌ای دنج، خنک اما نه مطمئن و بچه‌هایی که کنار او بازی می‌کردند و خانواده‌هایی که دور و اطراف، آخرین ساعت‌های پنجشنبه 16 مرداد را با خانواده، می‌گذراندند.

نازنین آرام و شمرده حرف می‌زد و با اطمینان از دخترانی می‌گفت که به‌ زودی دنبال او خواهند آمد، اما ساعت کمی از 21 شب گذشته بود برای بیرون ماندن پیرزنی تنها، خیلی دیر بود، حرف از زبانش بیرون نمی‌آمد، آب می‌خواست، تشنگی و خستگی را بهانه می‌کرد و سخت مراقب کارتنی بود که زیر درخت کنار دستش، قرار داشت.

عکس‌هایم را گرفته بودم، همه اطلاعات هم جمع و جور بود برای یک خبر که لااقل چندصدتایی کلیک خور داشته باشد، با تیتری جنجالی از فرزندانی که مادر پیرخود را به حال خود رها کرده بودند.

تا خانه خبرم را در ذهنم تنظیم کرده بودم، خسته از روزی متفاوت!! لباس‌های مهمانی روز خبرنگار را درآوردم و لب‌تاپ را روشن کردم و همزمان غذایی که هم ناهار بود و هم شام، اما اولین لقمه، ذهنم را درگیر تصویرهایی که حالا روی لپ تاپ بزرگتر شده بود کرد، تصویرهای پیرزنی که لباسی آبی‌رنگ بر تن داشت، دست‌هایش نحیف، لبهای باریک و دودگرفته و اطرافش پر بود از ته سیگار و بطری و ..

این‌بار به همراه همسرم به سراغ پیرزن رفتم، با ظرفی غذا و همراه با هر لقمه غذا، پاسخ‌هایی متناقض را ساعتی قبل تحویلم داد، حرف‌ها ضد و نقیض و این بار به بهانه دادن چای، نزدیک‌تر شدم، بوی تعفن ناشی از زخمی که چرک و عفونت کرده باشد، تمام مشام را پر می‌کرد، حرف‌ها به نتیجه رسید، نازنین سال‌های سال بود که اعتیاد داشت، اعتیادی که حالا به متادون رسیده بود و هر روز باید متادون را مصرف می‌کرد و می‌دانست شربت را باید از بهزیستی گرفت.

پیرزن که ابتدا مدعی فراموش‌کاری بود، حالا آدرس بهزیستی را هم می‌دانست، شکل شیشه متادون و ... اما هرچه از خانواده و چهاردختر و دو پسرش سئوال می‌کردم، پاسخی درست نمی‌داد.

حالا داستان خبر تغییر کرده بود، داستان یک زن معتاد بود که احتمال ابتلایش به هر نوع بیماری وجود داشت، زخم‌های عفونی شده‌اش، شاید بی‌ارتباط با مواد نبود،‌ اگرچه پتوها نو به نظر می‌رسید و ...

حضور او در میان یک پارک، در کنار بچه‌هایی که بازی می‌کردند، در چمن‌ها غلط می‌زدند، به او نزدیک می‌شدند و شاید ... راه بهتر کندنش از این محل بود،‌ انتقالش به نقطه‌ای امن برای او و مردم، معتاد پرخطری که چرت نمی‌زد، اما دروغ می‌گفت، خوب حرف می‌زد، از بچه‌هایی که با خون دل بزرگشان کرده است، خوب اشک می‌ریخت برای فرزندانی که شاید رهایش کرده باشند، دخترهایی که نام شوهرهای آنان را در خاطر نداشت و ...

تماس با مسئولان مرکز آسیب‌های اجتماعی شهرداری و اردوگاه هدایت، کارساز بود، رسیدند و حرف‌های آرام و پر از سوز و گداز پیرزن، به یکباره فریاد شد و تهدید و ناسزا، پیرزن حالا لهجه‌اش هم تغییر کرده بود و با سماجت بر ماندن اصرار داشت، او اردوگاه هدایت را گداخانه می‌خواند و مدعی بود حاضر نیست همراه کسانیکه زنان و دختران فراری و معتادان را ساماندهی می‌کنند، جایی برود.

حالا اورژانس هم با تلفن‌های ذاکر آژیرکشان خود را به پارک کنار شهرداری منطقه شش رساند و مردم آرام آرام حس کردند در اطرافشان اتفاقی است و من در گوشه‌ای تنها با تلفن هر عاملی را به عامل دیگری متصل می‌کردم و گاه‌گداری، تلاش برای از جاکندن پیرزن که حالا تهدید می‌کرد و می‌خواست بماند.

اما گره کار جای دیگری بود، اینکه نه ماموران اردوگاه هدایت و نه امدادگران اورژانس، شرایط پیرزن را متناسب با قوانینی که آنان را ملزم به جابه‌جایی او می‌کرد، نمی‌دانستند، یکی نیاز به حکم قاضی داشت و دیگری زیربار نرفتن بیمارستان‌ها از پذیرش بیمار را بهانه‌ای برای نبردن او می‌دانست و ...

سه ساعت از آمدنم به پارک کنار شهرداری منطقه شش می‌گذشت، خسته بودم، دهانم از تشنگی خشک بود و سرم از بوی تعفن زخم پیرزن، به شدت درد می‌کرد، هنوز ناهار هم نخورده بودم اما سخت بود رفتن، همسرم تاب نیاورد و رفت و من ماندم پیاده و حالا ساعت نزدیک به نیمه شب بود.

ذاکر پای تلفن می‌گفت داشته‌ایم نمونه‌هایی که توسط برخی مراکز درمانی در سطح شهر رها شده باشند، آخرین مورد آن هم در میدان امام حسین(ع) بود.

او که همه چیز را با تلفن رصد می‌کرد، مدعی بود که شاید این پیرزن هم توسط بیمارستانی رها شده باشد!! و پیرزن هم حتی حاضر نبود به بیمارستان برود!

پای 110 هم به میان کشیده شد، اگرچه ماموران 110 تنها تا کنار منطقه شش آمدند و چراغ‌های گردانشان را دیدیم و بعد از دقیقه‌ای رفتند، اما اورژانس خواستش صورتجلسه شدن موضوع و ختم کار بود و ماموران اردوگاه هدایت هم!

شهردار منطقه جز تلفنی که به مامور نگهبانی‌اش زد، دیگر ردی به‌جا نگذاشت، مدیری که اصل موضوع به او بازمی‌گشت، اینکه پیرزنی چندین ساعت در محوطه داخلی مجموعه تحت مدیریتش، خوابیده باشد و ....

کار قفل شده بود،‌ همه به صف شده بودند و تلفن‌ها مکرر زنگ می‌خورد، خبرنگار عصرمردم که از ابتدا اطلاعات اولیه را داده بود و روابط عمومی دفتر شهردار که مدام پیگیر بود و خبرنگار روزنامه اطلاعات که برای کمک طلبیدن از علوم پزشکی همراه شد و دکتررضازاده که زنگ زد و با هماهنگی او و همکاری بچه‌های اورژانس، پیرزن سمج راضی شد.

پیرزن ابتدا اطلاعات پزشکی‌اش را در اختیار گذاشت، اینکه یکی از پاهایش سال 91 براثرتصادف شکسته بود و اینکه قصد داشته به مرکز پزشکی قانونی نزدیک درمانگاه عرفان برود و اینکه ....

همه خسته بودند، ساعت دقایقی از نیمه شب گذشته بود که پیرزن به شرط آنکه تمام خرت و پرت‌هایش هم با او سوار برانکارد شود، با ماموران اورژانس رفت و ...

خسته بودم، بدون وسیله در سراشیبی خیابان لادن، پا به راه سپردم، شارژ تلفن همراهم تمام و تلفن خاموش شد، چند قدمی که رفتم به یاد گرسنگی و تشنگی‌ام افتادم،‌ اما دست‌هایم حس بدی داشت، حس آلوده بودن و آبی نبود برای شست و شو، خسته بودم و در اوج خستگی باز به‌یاد روز خبرنگار افتادم و مراسمی که قرار بود متفاوت باشد.

مراسم روز خبرنگار که جز دلگیر شدن بیشتر خبرنگاران هیچ نداشت، مراسمی که تجلیل شوندگانش نویسندگان و شعرا و روابط‌عمومی‌ها بودند و سخنرانانش مسئولان و نمایندگان مجلس و شنوندگانش البته خبرنگاران، مراسمی که در دقایق پایانی حرف‌های یک خبرنگار را خبرنگاران شنیدند و صندلی‌های خالی مسئولان، مراسمی که باز هم به نام خبرنگار بود و به‌کام کارنامه فعالیت‌های برخی‌ها.

نسیم خنکی که از سمت دراک می‌آمد ذهنم را از سم بخارات مسموم مراسم متفاوت روز خبرنگار پاک کرد و به یاد سرنوشت پیرزن افتادم، پیرزنی که اگرچه معتاد و افتاده، اگرچه بیمار و زمین‌گیر و شاید با زخم‌هایی چرکین و عفونی، اما شهروند ایرانی بود و از هرچه که من و دیگران سهم می‌برند، سهم داشت، زنی که اگر هراس ناشی از تجربه‌های قبلی‌اش نبود،‌ خیلی زودتر از ساعت چهارم کلنجار رفتن با او، از جایش جم می‌خورد.

نفس عمیقی کشیدم، اگرچه پاهایم خسته بود، زبانم خشک و بی‌نهایت گرسنه بودم، اگرچه دلم سخت شکسته بود اما لذت به سرانجام رسیدن یک خبر، مرا پر از انرژی تازه‌ای کرد، پر از حس خوب خبرنگار بودن، نه جنجال آفرینی، نه زدن تیترهای مسموم و بالا بردن تیراژ کلیک‌های خبرم، که به سرانجام رسیدن یک کار.

می‌شد خبری نوشت و همه را به هم بافت و ... واقعیت هم بود، آنچه دیده بودم، آنچه شنیده و ضبط کرده بودم، اما در نهایت حسی بود که نمی‌گذاشت به راحتی به خواب بروم، شاید کسی در مراسم روز خبرنگار حرف‌های مرا نشنید، شاید در مراسم روز خبرنگار باز هم آفیش شده بودم تا حرف‌های کلیشه‌ای مسئولان را بشنوم و ...

دیگر خبری از خستگی نبود و حالا ساعت یک و 40 دقیقه بامداد روز جمعه، 17 مرداد است،‌ خبرنگار عصر مردم و روزنامه اطلاعات و مدیر روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی و روابط عمومی شهردار شیراز، هم از شنیدن پایان خوب یک قصه، خوشحال بودند.

حس خوبم بازگشته بود، حس خوب خبرنگار بودن، حس خوب اینکه می‌توان بدون جنجال هم داستانی داشت، حرفی زد، کاری کرد.

اگرچه هنوز سئوالی باقیمانده که می‌تواند سوژه خبرهای فردا و فرداها باشد، تا به سرانجام خوبی گره بخورد.

روز 17 مرداد بر همه خبرنگاران متعهد، مبارک


منبع:isna.ir


برچسب ها:
پیرزن
.
خبرگزاری ایسنا
.



مروری برگذشته