صفحه خانگی arrow کودک arrow دنیای کودکانه arrow قصه چوپان دروغگو

قصه چوپان دروغگو

پرتال باد و مه بخش بخش کودک قسمت دنیای کودکانه- قصه چوپان دروغگو

 

,قصه چوپان دروغگو, قصه های   چوپان دروغگو, قصه کودک,دنیای کودکانه

قصه چوپان دروغگو

دنیای کودکانه-قصه چوپان دروغگو

روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود.

,قصه چوپان دروغگو, قصه های   چوپان دروغگو, قصه کودک,دنیای کودکانه

قصه چوپان دروغگو

 

 

 

یک روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یکدفعه قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

,قصه چوپان دروغگو, قصه های   چوپان دروغگو, قصه کودک,دنیای کودکانه

قصه چوپان دروغگو




مردم ده ، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم.


مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.

,قصه چوپان دروغگو, قصه های   چوپان دروغگو, قصه کودک,دنیای کودکانه

قصه چوپان دروغگو




از آن ماجرا مدتها گذشت،یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فریاد کشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، کمک ...

,قصه چوپان دروغگو, قصه های   چوپان دروغگو, قصه کودک,دنیای کودکانه

قصه چوپان دروغگو

 

 

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرک را در حال خندیدن دیدند.

مردم از کار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا کردند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

,قصه چوپان دروغگو, قصه های   چوپان دروغگو, قصه کودک,دنیای کودکانه

قصه چوپان دروغگو

از آن روز چند ماهی گذشت . یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن ده آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.



پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنید....



ولی کسی برای کمک نیامد . مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند.


آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. او فهمید اگر نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست می گوید.

قصه چوپان دروغگو, قصه های چوپان دروغگو,قصه کودک,قصه های کودکان, قصه های کودکانه قصه چوپان دروغگو, قصه های چوپان دروغگو,قصه کودک,قصه های کودکان, قصه های کودکانه



برچسب ها:
قصه های چوپان دروغگو
.
قصه کودک
.
قصه های کودکان
.
قصه های کودکانه
.
کودکانه ترین قصه ها
.



مروری برگذشته